ARASH M D FROM TABRIZ/IRAN

اين وبلاگ به شما كاربر اينترذنتي در زمينه هاي مختلف معلومات به روز و جديد ارائه خواهد نمود

Monday, December 20, 2004

عياران آذربايجان در دوران مشروطيت

مشروطيت‌ در آذربايجان‌ كه‌ كانون‌ انقلاب‌ به‌ شمار مي‌رفت‌، تحولات‌ شگرفي‌ را سبب‌ گرديد. از جمله‌ به‌ محض‌ شعله‌ورشدن‌ نايره‌ انقلاب‌، اغلب‌ لوطي‌هاي‌تبريز كه‌ عمري‌ را در مبارزه‌ با ستمگري‌ و خدمت‌ به‌ توده‌هاي‌ مردم‌ سپري‌ كرده‌ بودند به‌ نداي‌ عدالت‌ طلبانه‌ انقلاب‌ لبيك‌ گفته‌ و به‌ صفوف‌ آزاديخواهان‌پيوستند و با تمام‌ توان‌ در خدمت‌ انقلاب‌ قرار گرفتند. اين‌ رادمردان‌ آزاده‌، چنان‌ شجاعت‌ و غيرت‌ و ايثار به‌ خرج‌ دادند كه‌ نام‌ ناميشان‌ به‌ عنوان‌ قهرمانان‌ ملي‌در تاريخ‌ ماندگار گرديد. كسروي‌ مي‌نويسد:%% «پيش‌ از زمان‌ مشروطه‌، در شهرهاي‌ ايران‌، گروهي‌ به‌ نام‌ «لوطي‌»، «مشهدي‌» خوانده‌ مي‌شدند كه‌ يك‌ دسته‌ خودسر و گردنكشي‌ مي‌بودند. اينان‌ به‌خودكامگي‌ سرفرو نياورده‌، آزادي‌ خود را نگه‌ مي‌داشتند، و مي‌بايد گفت‌: نيك‌ و بد با هم‌ مي‌بودند، زيرا بسياري‌ از آنان‌، مردان‌ غيرتمندي‌ مي‌بودند كه‌ بيدادكدخدايان‌ و فرّاشباشيان‌ را برنتافته‌، آزادگي‌ و گردن‌فرازي‌ را به‌ بهاي‌ جان‌ خريدار مي‌شدند. اين‌ است‌ به‌ دلگرمي‌ زور و دليري‌ خود به‌ كدخدا و فرّاشباشي‌ سرفرونياورده‌ و جدا سر و آزاد مي‌زيستند و چه‌ بسا كه‌ تا پيروان‌ كدخدا و حكمران‌ زد و خورد كرده‌، از آنان‌ كشته‌ و از شهر گريزان‌ مي‌گرديدند و همچون‌ شيران‌ وپلنگان‌ در كوه‌ و بيابان‌ گرديده‌ با زور بازو خوراك‌ به‌ دست‌ آورده‌ زندگي‌ به‌ سر مي‌بردند. ليكن‌ برخي‌ هم‌ از بدنهادي‌ به‌ اين‌ راه‌ درآمده‌، زور وتوانائي‌ خود را درمردم‌ آزاري‌ به‌ كار مي‌بردند. اين‌ است‌ نيك‌ و بد توأم‌ مي‌بودند كه‌ همگي‌ را نتوان‌ ستود و نتوان‌ نكوهيد. ولي‌ اين‌ نيكي‌ در همگي‌ آنان‌ بود كه‌ از مرگ‌نترسيدندي‌.»(1)%% مسئله‌ قابل‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ مردان‌ غيور، در مكتب‌ انقلاب‌ مشروطيت‌، از نظر فكري‌ متحول‌ گرديده‌ و آگاهانه‌ در راهي‌ قدم‌ گذاشتند كه‌ مي‌دانستند درصورت‌ پيروزي‌ به‌ جامعه‌ سعادتمندي‌ دست‌ خواهند يافت‌. ديگر آن‌ كه‌ آنان‌، تحت‌ نظر يك‌ تشكيلات‌ انقلابي‌ و منسجم‌ به‌ نام‌ «مركز غيبي‌ تبريز» در يك‌تشكل‌ منظمي‌ تحت‌ عنوان‌ «سازمان‌ مجاهدين‌» در صفوف‌ فشرده‌اي‌ با هدف‌ معين‌ به‌ نبرد با رژيم‌ ستمشاهي‌ قاجار برخاستند و به‌ پيروزي‌هاي‌ درخشان‌ وغرورانگيزي‌ دست‌ يافتند. و در واقع‌ لوطيان‌ ديروز، در مكتب‌ انقلاب‌ مشروطيت‌ به‌ مجاهدان‌ ارزنده‌اي‌ تبديل‌ شدند. در صورتي‌ كه‌ در روزگاران‌ قبل‌ از آنكه‌هنوز افكار عمومي‌ در ايران‌ شكل‌ نگرفته‌ و شرايط‌ انقلابي‌ مهيا نبود و مردم‌ منسجم‌ و يكپارچه‌ از حقوق‌ خود به‌ دفاع‌ برنخاسته‌ بودند، عياران‌ غيرتمند،بي‌آنكه‌ در تشكيلات‌ منضبطي‌، سازمان‌ يافته‌ به‌ نبرد با عمّال‌ رژيم‌ ستمشاهي‌ برخيزند، يكه‌ و تنها بر عليه‌ مظالم‌ ستمگران‌ برمي‌خاستند و به‌ همين‌ علت‌ هم‌پس‌ از سال‌ها مبارزه‌ بي‌امان‌ و به‌ ستوه‌ درآوردن‌ دولتمردان‌، ره‌ به‌ جائي‌ نبرده‌ و جانشان‌ را نيز در اين‌ راه‌ مي‌باختند.%% در دوران‌ مشروطيت‌ در آذربايجان‌، جذب‌ و انسجام‌ عياران‌ اين‌ ديار، در صفوف‌ مبارزان‌، كار آساني‌ نبوده‌ است‌. اين‌ مهم‌ با تدبير و درايت‌ رهبران‌ انقلاب‌ و بابرداشتن‌ موانع‌ متعدد و هموار كردن‌ راه‌ ميسر گرديده‌ است‌. يكي‌ از آن‌ موانع‌، وجود محلات‌ متعدد در تبريز و وابستگي‌ هر يك‌ از آن‌ رادمردان‌ به‌ يكي‌ ازمحلات‌ كه‌ از ديرباز چشم‌ و همچشمي‌ و بلكه‌ دشمني‌ در ميان‌ آنها بوده‌، مي‌باشد. ويلم‌ فلور مي‌نويسد:%% «در شهرهاي‌ ايران‌ ماقبل‌ صنعتي‌، اول‌ و مقدم‌ بر همه‌، افراد نسبت‌ به‌ محله‌ سكونتگاه‌ خود ابراز وفاداري‌ مي‌كردند. البته‌ وفاداري‌ نسبت‌ به‌ خانواده‌ از اهميت‌بيشتري‌ برخوردار بود اما شهرنشينان‌ ايران‌ و ساير مردم‌ كشور در «محله‌ دوستي‌» يكسان‌ بودند. در اينجا ما فقط‌ به‌ خصوصياتي‌ توجه‌ داريم‌ كه‌ مختص‌شهرنشينان‌ است‌. اهالي‌ محلات‌ به‌ شيوه‌هاي‌ گوناگون‌ خود را از افراد محلات‌ ديگر متمايز مي‌ساختند. اين‌ تفاوت‌ها ماهيتاً طبيعي‌، اجتماعي‌، اقتصادي‌، گروهي‌و مذهبي‌ بود.%% ... لوطي‌ها در فكر خوشنامي‌ محله‌ خودشان‌ هم‌ بودند، آن‌ را از تهاجم‌ بيگانه‌ حفظ‌ مي‌كردند و به‌ اطفال‌ يتيم‌ و تهيدست‌ محله‌ خود پايمردي‌ مي‌نمودند. براي‌ادامه‌ كوشش‌هاي‌ خودشان‌ از مردم‌ ثروتمند محله‌ درخواست‌ پول‌ مي‌كردند.»(2)%% كسروي‌ در اين‌ زمينه‌ مي‌نويسد: «در تبريز يك‌ چيز ديگري‌ بود و آن‌ اينكه‌ يك‌ شهر چون‌ به‌ هيجده‌ كوي‌ بخشيده‌ مي‌شد، و از پيش‌ از زمان‌ مشروطه‌،هم‌چشمي‌ها در ميان‌ ايشان‌ بوده‌ ولوطيان‌ (يا به‌ گفته‌ تبريزيان‌: پاشنه‌ كشيدگان‌) هركوئي‌ با ديگران‌ كينه‌ و دشمني‌ مي‌داشتند و از اين‌ سوي‌ در اين‌ هنگام‌ بيشترآن‌ پاشنه‌ كشيدگان‌ به‌ ميان‌ مجاهدان‌ آمده‌ و داراي‌ تفنگ‌ و فشنگ‌ گرديده‌ بودند، از اين‌ رهگذر، بيم‌ برخي‌ كارهاي‌ ناشاينده‌ مي‌رفت‌ و گاهي‌ نيز زد و خوردهاي‌كوچكي‌ در ميانه‌ رخ‌ مي‌داد.%% از اين‌ رو چون‌ تلگراف‌هاي‌ گله‌آميز تهران‌ رسيد ثقة‌الاسلام‌ و ديگران‌ بهتر ديدند كه‌ نشست‌هائي‌ برپا كرده‌، آن‌ همچشمي‌ها و كينه‌ها را نيز از ميان‌ بردارند.اين‌ بود همان‌ شبانه‌ نامه‌اي‌ به‌ بلديه‌ نوشته‌، از هركوئي‌ چند تني‌ ريش‌ سفيد و سردسته‌ خواستند كه‌ روز چهارشنبه‌ چهارم‌ تير (14 جمادي‌الاولي‌) در انجمن‌باشند و گفتگوهائي‌ رود و چون‌ آن‌ روز همگي‌ سردستگان‌ نيامدند براي‌ فردا پنجشنبه‌ نهادند، و چون‌ اين‌ روز همگي‌ گرد آمدند، گفتگوهاي‌ بسياري‌ كرده‌ ومجاهدان‌ را به‌ دوستي‌ و همدستي‌ با يكديگر واداشتند و سپس‌ چنين‌ نهادند كه‌ هر روز سه‌ ساعت‌ به‌ غروب‌ مانده‌، در يك‌ كوئي‌ فراهم‌ گردند و بنياد آشتي‌ وهمدستي‌ را استوار گردانند و اين‌ داستان‌ «ديد و بازديد كوي‌ها» را پديد آورد كه‌ يكي‌ از داستان‌هاي‌ پرشكوه‌ و با ارج‌ تاريخ‌ مشروطه‌ مي‌باشد...»(3)%% اختلاف‌ مذهبي‌ و يا به‌ تعبير شهيد ميرزا علي‌ آقا ثقة‌الاسلام‌، اختلاف‌ مشربي‌ بين‌ متشرّعه‌ و شيخيّه‌ نيز از ديگر موانع‌ مهم‌ در اين‌ راه‌ بود. ويلم‌ فلورمي‌نويسد:%% «مهم‌ترين‌ شكاف‌ براساس‌ اختلاف‌ مذهبي‌ استوار بود. عملاً در همه‌ جاي‌ ايران‌، شهرها و روستاهاي‌ بزرگ‌ به‌ دو گروه‌ مخالف‌ تقسيم‌ مي‌شدند. اين‌ دو گروه‌مخالف‌ كه‌ به‌ نام‌ حيدري‌ و نعمتي‌ معروف‌ شدند، در دوره‌ صفوي‌ پديد آمدند. اين‌ دسته‌بندي‌ در تمام‌ ايران‌ در شهرهائي‌ نظير تهران‌، تبريز، اصفهان‌، شيراز،اردبيل‌، دزفول‌، شوشتر، همدان‌، رشت‌ و شهرهاي‌ بسيار ديگر اتفاق‌ افتاد. البته‌ تنوع‌هائي‌ در اين‌ موضوع‌ ديده‌ مي‌شد. چنانكه‌ در تبريز اين‌ دسته‌بندي‌ بين‌شيخي‌ها و متشرعين‌ بود.»(4)%% زنده‌ياد صمد بهرنگي‌ مي‌نويسد:%% «در دوره‌ مشروطه‌خواهي‌ كه‌ توده‌ مردم‌، معمولاً دنبال‌ ريشه‌هاي‌ تاريخي‌ سنت‌ها و آداب‌ و بقاياي‌ فرهنگي‌ نيست‌، فريفته‌ تبليغات‌ دستگاه‌ استبدادي‌ مي‌شدو به‌ حساب‌ دشمن‌ دين‌ به‌ روي‌ هموطن‌ آزاديخواه‌ خود دست‌ بلند مي‌كرد و چه‌ بسا كه‌ خونش‌ را مي‌ريخت‌ بدون‌ آنكه‌ ملتفت‌ شود كه‌ همه‌ مردم‌ از تمام‌ فرقه‌هاي‌مذهبي‌، يكسان‌ استثمار مي‌شوند و دشمن‌ مشتركي‌ دارند.%% گذشته‌ از دشمني‌ ميان‌ شيعي‌ و سني‌، گرفتاري‌هاي‌ ديگر هم‌ به‌ نام‌ شيخي‌ و متشرع‌ و كريمخاني‌ در ميان‌ بود كه‌ خودمايه‌ جدائي‌ مردم‌ مي‌شد و آنها را ازكارهاي‌ مملكتي‌ غافل‌ مي‌كرد و كار نهضت‌ را لنگ‌ مي‌كرد، چنانكه‌ در زمان‌ استبداد محمدعلي‌ ميرزا و جنگ‌هاي‌ تبريز يك‌ گرفتاري‌ انجمن‌ ايالتي‌ اين‌ بود كه‌آتش‌ نزاع‌ دسته‌هاي‌ مختلف‌ مذهبي‌ را در شهرهاي‌ دور و بر خاموش‌ كند.»(5)%% بنابه‌ نوشته‌ دكتر مهدي‌ مجتهدي‌: «پس‌ از بروز اختلاف‌، بين‌ متشرعه‌ و شيخيه‌، لوطي‌ها نيز دو دسته‌ شدند و به‌ مخالفت‌ با همديگر برخاستند. اعمال‌ و رفتارآنان‌ مورد توجه‌ طبقات‌ مردم‌ بود.»(6)%% ولي‌ بر اثر تدبير رهبران‌ انقلاب‌ و درايت‌ خود عياران‌ و آگاهي‌ مردم‌ تبريز، اين‌ مانع‌ مهم‌ نيز از پيش‌پاي‌ انقلاب‌ برداشته‌ شد. بنابه‌ نوشته‌ صمد بهرنگي‌: «دردوره‌ جنگ‌هاي‌ يازده‌ ماهه‌ تبريز، تمام‌ فرقه‌هاي‌ مذهبي‌ دوشادوش‌ به‌ جنگ‌ پرداختند و با هم‌ بر سر يك‌ سفره‌ نشستند و در تشييع‌ جنازه‌ شهداي‌ يكديگر باميل‌ و رغبت‌ شركت‌ كردند. اين‌ در نتيجه‌ كوشش‌هاي‌ انجمن‌ ايالتي‌ و مركز غيبي‌ بود كه‌ درد مشترك‌ مردم‌ را آشكار و آنها را رهبري‌ مي‌كردند.»(7)%% نمونه‌ اين‌ دورانديشي‌ و تفكر انقلابي‌، همكاري‌ صميمانه‌ ستارخان‌ سردار ملي‌ شيخي‌ و باقرخان‌ سالار ملي‌ متشرع‌ بود كه‌ با اين‌ مشاركتشان‌ به‌ حق‌ ثابت‌كردند كه‌ علاوه‌ بر لياقت‌ فرماندهي‌ در جبهه‌هاي‌ نبرد، روحيه‌اي‌ انقلابي‌ و انديشه‌اي‌ روشن‌ نيز در زمينه‌ درك‌ مسائل‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ دارند.%% از لوطيان‌ تبريز، كسان‌ زيادي‌ به‌ صفوف‌ آزاديخواهان‌ پيوستند و در پيشبرد انقلاب‌ مشروطيت‌ نقش‌ مهمي‌ ايفاء كردند. از جمله‌ ستارخان‌ سردار ملي‌، باقرخان‌سالار ملي‌، حسين‌ خان‌ باغبان‌ و...%% اين‌ مردان‌ دلاور كساني‌ بودند كه‌ با دارا بودن‌ خصايل‌ انسان‌ دوستي‌، عدالتخواهي‌، جوانمردي‌، دستگيري‌ از ضعفا، از سالها قبل‌ از مشروطيت‌، جانب‌ مردم‌ راگرفته‌ و با عمال‌ رژيم‌ ستمگر به‌ مبارزه‌ برخاسته‌ بودند و به‌ محض‌ شنيدن‌ نداي‌ حق‌طلبانه‌ انقلاب‌ مشروطيت‌، گم‌ شده‌ خود را يافته‌، به‌ اين‌ نهضت‌ مردمي‌پيوستند. ولي‌ عده‌اي‌ از آنان‌ كه‌ بهتر است‌ آنها را نالوطي‌ بناميم‌، كساني‌ بودند كه‌ با دارا بودن‌ خصلت‌هاي‌ ناجوانمردي‌، مردم‌ آزاري‌ و زورگوئي‌، از بدو انقلاب‌،به‌ سوي‌ استبدادگرائيده‌ و رودرروي‌ آزاديخواهان‌ قرار گرفتند. از جمله‌ كاظم‌ دواتگر اوغلو و حسن‌ كباب‌پز در محله‌ دوه‌چي‌ بودند كه‌ قلچماقي‌ انجمن‌ اسلاميه‌را يدك‌ مي‌كشيدند. كسروي‌ مي‌نويسد: «لوطيان‌ در تبريز فراوان‌ و اينان‌ كه‌ گردن‌ از يوغ‌ بيداد پيچيده‌، با زور از جان‌ گذشتگي‌، زندگاني‌ آزادي‌ براي‌ خودمي‌بسيجيدندي‌، كساني‌ از ايشان‌ به‌ مردم‌ آزاري‌ گرائيده‌، از توانگران‌ پول‌ خواستندي‌ و به‌ ناتوانان‌ چيرگي‌ كردندي‌، و در كوچه‌ و برزن‌ به‌ بدمستي‌ برخاسته‌،دست‌ نامردي‌ به‌ سوي‌ زنان‌ دراز مي‌ساختندي‌ و اينان‌ بدنام‌ و بي‌ارج‌ مي‌بودند. ولي‌ كساني‌ نه‌ تنها آزاري‌ به‌ مردم‌ نرسانيدندي‌، به‌ ايشان‌ نگهداري‌ هم‌ كردندي‌،دست‌ بيدادگري‌ فرّاشان‌ از زنان‌ برتافتندي‌ و به‌ زنان‌ پشتيباني‌ نمودندي‌ و دزدان‌ و دغلكاران‌ را دست‌ بستندي‌ و اينان‌ نيكونام‌ و ارجمند مي‌بودند.%% ... از آنان‌ ستارخان‌ مي‌بود كه‌ پيش‌ از مشروطه‌، سال‌هائي‌ گريزان‌ بوده‌ و با دولت‌ گردنكشي‌ها كرده‌، ولي‌ سپس‌ از آن‌ راه‌ بازگشته‌، در شهر با خريد و فروش‌اسب‌، زندگي‌ مي‌كرد و اكنون‌ يكي‌ از سردستگان‌ مجاهدان‌ به‌ شمار مي‌رفت‌.%% ديگري‌ نايب‌ محمد در اهراب‌ بود كه‌ همگي‌ او را به‌ نيكي‌ مي‌شناختند و پاسش‌ مي‌داشتند. ديگري‌ كاظم‌ دواتگر اوغلو و حسن‌ كباب‌پز در كوي‌ دوه‌چي‌مي‌بودند كه‌ بسيار دلير و بنام‌، و خود با ستارخان‌ همچشمي‌ و دشمني‌ مي‌داشتند. ديگري‌ عباس‌ و يوسف‌ در كوي‌ هكماوار كه‌ هر دو از شاگردان‌ ستارخان‌مي‌بودند كه‌ يك‌ سفر با او، گريزان‌ و گردنكشان‌، از كوه‌ و بيابان‌ تا به‌ مشهد رفته‌ و باز گرديده‌ بودند. و اينان‌ هم‌ اكنون‌ از آن‌ راه‌ بازگشته‌ و در شهر با دسترنج‌خود زندگي‌ به‌ سر مي‌بردند. همچنين‌ در قراملك‌ و اسكو و ديگر جاها از اين‌ لوطيان‌ فراوان‌ مي‌بودند.»(8)%% در بين‌ عياران‌، كساني‌ نيز مثل‌ نايب‌ محمد اهرابي‌ و برادرش‌ نايب‌ علي‌ بودند كه‌ با وجود جوانمردي‌ و نيكنامي‌، بر اثر ناآگاهي‌ و نداشتن‌ زمينه‌ براي‌ مردم‌سالاري‌، عاقبت‌ بخير نشدند و قرباني‌ جهل‌ خود شدند.%% نايب‌ محمد كه‌ پيش‌ از مشروطيت‌ نيز، از لوطيان‌ بنام‌ و جوانمرد تبريز بود و با ستارخان‌ سردار ملي‌ و حسين‌ خان‌ باغبان‌ دوستي‌ نزديكي‌ داشت‌ و به‌ قول‌كسروي‌ يكي‌ از نيكنامان‌ بود و با همه‌ چيرگي‌ در كوي‌ اهراب‌، ليلاوا و چرنداب‌ و آن‌ پيرامون‌ها جز نيكي‌ به‌ مردم‌ كوي‌ و نگهداري‌ از آنان‌ دريغ‌ گفتي‌. ولي‌ چون‌فردي‌ ناآگاه‌ و بي‌خبر از مسائل‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ بود و مثل‌ حسين‌ خان‌ باغبان‌ و ساير مجاهدين‌ جان‌ بركف‌، افكارش‌ پيش‌ آزاديخواهاني‌ همچون‌ حاج‌ ميرزا آقافرشي‌ روشن‌ نشده‌ و در مكتب‌ سياسي‌ - نظامي‌ مركز غيبي‌ تبريز و سازمان‌ مجاهدين‌ دوره‌ نديده‌ و شخصيتش‌ ساخته‌ نشده‌ بود لذا مانند اشخاص‌ كور، چاه‌ رااز راه‌ تشخيص‌ نداده‌ و به‌ مسير ضد انقلاب‌ لغزيد و در پايان‌ هم‌ فداي‌ گمراهيش‌ شد.%% نايب‌ محمد از تيپ‌ افرادي‌ بود كه‌ در يك‌ برهه‌ از زمان‌، در ميان‌ ملتي‌ پديدار مي‌شوند، ولي‌ چون‌ آمادگي‌ ذهني‌ و رشد فكري‌ كافي‌ ندارند و دنياي‌ انديشه‌ وقدرت‌ تفكرشان‌ كوچك‌تر از آن‌ است‌ كه‌ بتوانند به‌ ارزش‌ والاي‌ مفاهيم‌ مهمي‌ مثل‌ استقلال‌، آزادي‌ و سربلند زيستن‌ هم‌ ميهنانشان‌ فكر كنند و در راه‌ به‌ دست‌آوردن‌ آنها جانبازي‌ كنند و براي‌ هميشه‌ نام‌ نيكي‌ از خود به‌ يادگار بگذارند. اين‌ چنين‌ افراد، منافع‌ حقير و زودگذر شخصي‌ خود را به‌ آرمان‌ والاي‌ هموطنان‌مبارزشان‌ ترجيح‌ داده‌ و به‌ زودي‌ منحرف‌ مي‌شوند و آن‌ همه‌ استعدادشان‌ كه‌ اگر خوب‌ بهره‌برداري‌ شود مي‌تواند خدمات‌ بزرگي‌ به‌ ميهنش‌ انجام‌ دهد، به‌ هدررفته‌ و حتي‌ نتيجه‌ معكوس‌ هم‌ مي‌دهد. در تمام‌ انقلابات‌ و نهضت‌هاي‌ جهان‌، اشخاص‌ مبارزي‌ هم‌ هر چند با شجاعت‌ و دلاوري‌ در جنبش‌ها شركت‌ مي‌كنند، ولي‌چون‌ داراي‌ شعور سياسي‌ و آگاهي‌ اجتماعي‌ كافي‌ نيستند نمي‌توانند تا پايان‌ راه‌، انقلابيون‌ را همراهي‌ كنند. اين‌ واقعيت‌ درباره‌ ملت‌ها هم‌ صدق‌ مي‌كند، چون‌ضامن‌ استقلال‌ و آزادي‌ ملت‌ها علاوه‌ بر ثروت‌ مادي‌ و منابع‌ اقتصادي‌، رشد ملي‌ و بيداري‌ افكار آحاد آن‌ ملت‌هاست‌.(9)%% اينك‌ بجاست‌ كه‌ به‌ شمه‌اي‌ از خصائل‌ انساني‌ ارزنده‌ ستارخان‌ سردار ملي‌ آن‌ گُرد آزادي‌ اشاره‌ بكنيم‌ كه‌ در دوران‌ قبل‌ از مشروطيت‌ نيز وي‌ جوانمردي‌ بودبلندطبع‌ و انساني‌ آزاده‌ كه‌ در سايه‌ اين‌ شخصيت‌ ارجدارش‌ در محيط‌ خاص‌ انقلابي‌ تبريز به‌ مقام‌ «سردار ملي‌» رسيد و نام‌ ناميش‌ در تاريخ‌ ملت‌هاي‌ حق‌طلب‌ماندگار گرديد و اينك‌ در دل‌ آزاديخواهان‌ و عدالت‌طلبان‌ به‌ حيات‌ جاودانه‌ خود ادامه‌ مي‌دهد.%% نصرت‌الله‌ فتحي‌ از قول‌ حاج‌ سيد عبدالله‌ ذهبي‌ اهل‌ روستاي‌ بناب‌ مرند نقل‌ مي‌كند: «در ايام‌ جواني‌ تصادف‌ روزگار مرا با «ستارخان‌» يا «ستار» آن‌ روز هم‌زندان‌ ساخته‌ بود. آن‌ ايام‌ محبوسين‌ دوره‌ استبداد، وضع‌ بسيار وخيمي‌ داشتند. زنجير برگردن‌، بخو در پا، كنده‌اي‌ بر آن‌ مزيد. يك‌ بار صبح‌ و يك‌ بار غروب‌اجازه‌ داشتند كه‌ تحت‌ مراقبت‌ دوستان‌ با نان‌ قضاي‌ حاجت‌ بكنند. غذا و ساير مايحتاج‌ زندانيان‌ به‌ عهده‌ خودشان‌ بود كه‌ هرچند روزي‌ يك‌ بار ازخانواده‌هايشان‌ پول‌ و پله‌ و غذائي‌ مي‌رسيد و آنها مصرف‌ مي‌كردند. يك‌ روز كه‌ قريب‌ به‌ بيست‌ و چهار ساعت‌ پول‌ و خوراكي‌ ما پايان‌ يافته‌ و ما سخت‌ گرسنه‌و ناراحت‌ شده‌ بوديم‌، اطلاع‌ يافتيم‌ كه‌ در همان‌ روز زندانيان‌ به‌ وسيله‌ شاهزاده‌ خانمي‌ كه‌ نذر كرده‌ اطعام‌ خواهند شد. مژده‌ حيات‌بخش‌ بود. در محبس‌ باز شد،مجموعه‌هاي‌ پر از پلو و خورشت‌ قورمه‌سبزي‌ وارد گرديد و بوي‌ مطبوع‌ و اشتهاآور آن‌ در محيط‌ زندان‌ پيچيد... دو ظرف‌ پر از غذا قسمت‌ ما شده‌ بود كه‌ من‌ باعجله‌ هر دو ظرف‌ را گرفته‌ و با شادي‌ زياد نزد «ستار» بردم‌. اما ديدم‌ او پاهاي‌ زنجير شده‌اش‌ را توي‌ شكمش‌ جمع‌ كرده‌ و در حال‌ چمباتمه‌ سرش‌ را روي‌ زانوگذارده‌، مثل‌ كسي‌ كه‌ به‌ خواب‌ رفته‌ باشد، اعتنائي‌ به‌ اين‌ سر و صداها و بيا و بروها ندارد. در برابرش‌ نشستم‌ و ذوق‌ زده‌ گفتم‌:%% رفيق‌ پلو، پلو، خدا رسانده‌، بخور، او بي‌آن‌ كه‌ سرش‌ را از روي‌ زانويش‌ بلند كند گفت‌: تو بخور... من‌ چند لقمه‌ پي‌ در پي‌ خوردم‌ و قدري‌ از التهاب‌ معده‌ام‌كاسته‌ شد... يواشكي‌ دست‌ روي‌ زانويش‌ گذاردم‌ و تكان‌ دادم‌ كه‌ معطل‌ چه‌ هستي‌، چرا نمي‌خوري‌؟ ...باز با همان‌ وضعي‌ كه‌ بود جوابم‌ داد: كاري‌ با من‌ نداشته‌باش‌، تو غذايت‌ را بخور. سهمي‌ خود را تمام‌ كردم‌ و آبي‌ هم‌ از رويش‌ خوردم‌، بار سوم‌ زانويش‌ را تكان‌ دادم‌ كه‌ چه‌ وقت‌ خوابيدن‌ است‌، چرا نمي‌خوري‌؟! اين‌ بارسرش‌ را بلند كرد و برافروخته‌ به‌ چهره‌ من‌ خيره‌ شد و با پايش‌ سيني‌ را محكم‌ عقب‌ زد و گفت‌:%% سيد اولاد پيغمبر، چرا نمي‌فهمي‌، ستار صدقه‌ نمي‌خورد!%% دوباره‌ سرش‌ را روي‌ زانويش‌ گذاشت‌ و من‌ مطمئن‌ شدم‌ كه‌ ديگر نخواهد خورد، براي‌ آنكه‌ به‌ اخلاقش‌ آشنا بودم‌، آدمي‌ بود بي‌برگشت‌.%% هنگام‌ عصر نصف‌ حصه‌ او را هم‌ خوردم‌ و نصف‌ ديگرش‌ را نگاه‌ داشتم‌ تا بلكه‌ شب‌ بخورد، شب‌ هم‌ نخورد، گفتم‌ اگر مي‌خواهي‌ از يكي‌ از زندانيان‌ قرض‌ كنم‌ وبرايت‌ تخم‌مرغ‌ بخرم‌ تا گرسنه‌ نماني‌؟ صبح‌ شد ديدم‌ حالش‌ بد است‌ و چهره‌اش‌ به‌ رنگ‌ كاه‌ شده‌، به‌ خود جرئت‌ دادم‌ كه‌ بگويم‌: خواهش‌ دارم‌ از غذاي‌ ديروز فقط‌يك‌ لقمه‌ براي‌ سد جوع‌ بخور و ديگر نخور. نگاهي‌ كرد و خنديد، اما از ضعف‌ گرسنگي‌ طوري‌ بود كه‌ لب‌هايش‌ سر جاي‌ خود برنمي‌گشت‌، بعد از آن‌ كه‌ به‌ زحمت‌خنده‌اش‌ را جمع‌ كرد گفت‌: ديروز چه‌ بهت‌ گفتم‌، مي‌خواهي‌ روزه‌ام‌ را بشكنم‌ آن‌ هم‌ با شلغم‌؟! تا نزديك‌ ظهر طاقت‌ آورد تا اينكه‌ از اقواممان‌ رسيدند و پول‌ وغذا آوردند و آنگاه‌ شروع‌ به‌ خوردن‌ كرد. راستي‌ كه‌ مردي‌ بود اصيل‌!»(

0 Comments:

Post a Comment

<< Home