ARASH M D FROM TABRIZ/IRAN

اين وبلاگ به شما كاربر اينترذنتي در زمينه هاي مختلف معلومات به روز و جديد ارائه خواهد نمود

Monday, December 20, 2004

شهريار در روز شهريار

بيوك‌ نيك‌ انديش‌ نوبردر سال‌ 1337 هجري‌ شمسي‌، از طرف‌ آقاي‌ دكتر مهران‌ وزير فرهنگ‌، به‌ آقاي‌ علي‌ دهقان‌، مدير كل‌ فرهنگ‌ و هنر آذربايجان‌ شرقي‌، دستوري‌ صادر شده‌ بودمبني‌ بر اينكه‌ بنابه‌ فرمان‌ شاه‌، چهاردهم‌ اسفند هر سال‌ به‌ منظور تجليل‌ از مقام‌ ادبي‌ و شامخ‌ استاد شهريار، روز شهريار اعلام‌ گردد و نيز مدرسه‌اي‌ به‌ نام‌شهريار نامگذاري‌ شود و يك‌ لوحة‌ سپاس‌ درجة‌ اول‌ از طرف‌ وزارت‌ فرهنگ‌ به‌ ايشان‌ اهداء گردد.چهاردهم‌ اسفند همان‌ سال‌، جشن‌ باشكوهي‌ در هنرستان‌ صنعتي‌ تبريز واقع‌ در پشت‌ باغ‌ گلستان‌، از طرف‌ مدير كل‌ فرهنگ‌ و هنر آذربايجان‌ ترتيب‌ داده‌شد.قاطبة‌ ملت‌ ايران‌، به‌ ويژه‌ طبقه‌ روشنفكر و دانش‌ پژوه‌ و ادب‌دوست‌ كه‌ مدتها در انتظار چنين‌ روزي‌ بودند از اين‌ خبر بسيار مسرور گشتند.نخست‌، نامة‌ آقاي‌ دكتر مهران‌ وزير فرهنگ‌ به‌ وسيلة‌ نمايندة‌ اعزامي‌شان‌ خوانده‌ شد. ايشان‌ از اين‌ كه‌ نتوانسته‌ بودند در اين‌ جشن‌ حضور داشته‌ باشند،عذرخواهي‌ كرده‌ و ارادت‌ خويش‌ را به‌ استاد رسانيده‌ و اسامي‌ شاعراني‌ كه‌ در پي‌ريزي‌ كاخ‌ عظيم‌ فرهنگ‌ ايران‌ سهمي‌ داشتند آورده‌ بودند كه‌ استاد شهريار نيزدر زمرة‌ آنها بود.بعد آقاي‌ محسن‌ رضائي‌، استاندار آذربايجان‌شرقي‌ - كه‌ يكي‌ از ارادتمندان‌ استاد شهريار بودند - ضمن‌ تقدير از استاد، ايشان‌ را شاعر ملي‌ لقب‌ دادند و خودرا بسيار مفتخر ديدند كه‌ در اين‌ جشن‌ حضور يافته‌اندو از فضلا و ادبا خواستند كه‌ شخصيت‌ ادبي‌ شهريار را به‌ جهانيان‌ بشناسانند.سپس‌ نوبت‌ به‌ مدير كل‌ فرهنگ‌ آذربايجان‌شرقي‌، آقاي‌ دهقان‌ رسيد كه‌ در تعريف‌ و تمجيد شهريار داد سخن‌ داد و از شاعراني‌ كه‌ چون‌ اختر درخشان‌ در آسمان‌ادب‌ ايران‌ درخشيده‌اند، نام‌ برد و شهريار را هم‌ در رديف‌ آن‌ بزرگان‌ قرار داد.بعد مرحوم‌ حسين‌ اميد، شخصيت‌ برجستة‌ فرهنگ‌ ايران‌، با اين‌ دو بيت‌ شهريار كه‌ يك‌ سال‌ قبل‌ در روز مولانا سروده‌ شده‌ بود - شروع‌ به‌ سخن‌كردند:امشب‌ اي‌ تبريزيان‌ غيرت‌ كنيدآستين‌ معرفت‌ بالا زنيدسال‌ها از وي‌ شكرخايي‌ كنيم‌يك‌ شبش‌ باري‌ پذيرايي‌ كنيم‌بعد به‌ بيوگرافي‌ استاد شهريار پرداختند و واقعاً آن‌ چه‌ شايسته‌ شهريار بود، بيان‌ نمودند.و اين‌ بار نوبت‌ جناب‌ آقاي‌ يدا... اميني‌ مفتون‌، شاعر گرانقدر و نامي‌ ايران‌ بود كه‌ شعر معروف‌ «آخرين‌ سلطان‌ عشق‌» را براي‌ اولين‌ بار، با صداي‌ گيرا وفصاحت‌ تمام‌ و تسلط‌ كامل‌ خواندند كه‌ صداي‌ كف‌زدن‌هاي‌ ممتد حاضران‌، از فضاي‌ محدود سالن‌ فراتر رفت‌ و شعر ايشان‌ بر سقف‌ آسمان‌ نقش‌ بست‌:آخرين‌ سلطان‌ عشق‌اي‌ ميان‌ بزم‌ دل‌ها شمع‌ سوزان‌ شهريار%%آخرين‌ سلطان‌ ملك‌ مي‌ فروشان‌ شهريار%%رهبر اهل‌ هُنر، آموزگار درس‌ عشق‌%%مظهر برجسته‌اي‌ از حُسن‌ انسان‌ شهريار%%غمگسار مردم‌ حسرت‌كش‌ دوران‌ ما%%ترجمان‌ روح‌ گُنگ‌ دردمندان‌ شهريار%%در محيط‌ سرد امروزي‌ كه‌ دلها يخ‌ زده‌ است‌%%نور خورشيد است‌ در فصل‌ زمستان‌ شهريار%%همتي‌ دارد بلند و پاك‌ چون‌ كوه‌ سهند%%شاعر آزاده‌ خوي‌ مهد شيران‌ شهريار%%كوه‌ را او دوست‌ مي‌دارد كه‌ خود مانند كوه‌%%پاي‌ در دامن‌ بود، سر در گريبان‌ شهريار%%يك‌ زمان‌ چون‌ لاله‌اي‌ در باغ‌ سبز خشكناب‌%%حاليا چشم‌ و چراغ‌ جمله‌ ايران‌ شهريار%%تا مگر تخم‌ وفايي‌ پرورد در خاك‌ دل‌%%اشك‌ و آهي‌ داشت‌ همچون‌ باد و باران‌ شهريار%%غوطه‌ زد يك‌ عمر در درياچه‌اي‌ از اشك‌ خويش‌%%تا دهد تعميد عشق‌ از آب‌ ايمان‌ شهريار%%با وجود آن‌ همه‌ تحصيل‌ آداب‌ و اصول‌%%نكته‌ مي‌آموزد از آيات‌ قرآن‌ شهريار%%ما چو آب‌ بركه‌ها در جاي‌ خويش‌ ايستاده‌ايم‌%%عازم‌ درياست‌ چون‌ رودي‌ شتابان‌ شهريار%%بي‌قراري‌ بين‌ كه‌ از صد كوه‌ و صد جنگل‌ گذشت‌%%از براي‌ ديدن‌ مرغي‌ خوش‌ الحان‌ شهريار%%با دل‌ پُرداغي‌ از ناآشنايي‌هاي‌ شهر%%خيمه‌ زد چون‌ لاله‌ چندي‌ در بيابان‌ شهريار%%گاه‌ در «افسانه‌ شب‌» گاه‌ در «هذيان‌ دل‌»%%داستان‌ها گويد از افسون‌ دوران‌ شهريار%%ياد آن‌ ايّام‌ شيدايي‌ كه‌ در صحرا و كوه‌%%با خدا مي‌گفت‌ و پروين‌ راز پنهان‌ شهريار%%سالها شد نازنين‌اش‌ رفته‌ است‌، اما هنوز%%ياد او را مي‌فشارد بر دل‌ و جان‌ شهريار%%چشمة‌ سربسته‌ را ماند كه‌ با نيروي‌ بغض‌%%مي‌فشارد اشك‌ها از دل‌ به‌ دامان‌ شهريار%%آبروي‌ عشق‌ باش‌ و حرمت‌ آشفتگي‌%%اي‌ تو را هر عاشق‌ آشفته‌ قربان‌ شهريار%%چون‌ دل‌ «مفتون‌» تو را به‌ مشكل‌ بدست‌ آورده‌است‌%%كي‌ رها مي‌سازدت‌ اينگونه‌ آسان‌ شهريار%%ما به‌ اميد تو، دست‌ از ديگران‌ برداشتيم‌%%چشم‌ لطف‌ از روي‌ مشتاقان‌ مپوشان‌ شهريار%%اولين‌ استاد شهر و آخرين‌ سلطان‌ عشق‌%%هركجا نام‌ تو در آغاز و پايان‌ شهريار%%بعد عده‌اي‌ از اساتيد و شعرا، سخن‌پردازي‌ كردند تا نوبت‌ به‌ خود استاد شهريار رسيد. با تواضع‌ تمام‌ پشت‌ تريبون‌ قرار گرفتند و اين‌ چنين‌ به‌ سخن‌ درآمدند:«ديگر در شعر من‌ آن‌ رقّت‌ و ايهام‌ قديم‌ نيست‌، آنها در جواني‌ بود» بعد اين‌ شعر خودشان‌ را خواندند:%%نفس‌ بايد كه‌ فريادي‌ برآيد%%نمي‌داني‌ كه‌ پيران‌ را نفس‌ نيست‌%%به‌ پيري‌ داد جاي‌ خود، جواني‌%%كه‌ شهد زندگاني‌ بي‌مگس‌ نيست‌%%گهر ريزم‌ جواني‌ گر فروشند%%به‌ ميزاني‌ كه‌ چندان‌ خار و خس‌ نيست‌%%وليكن‌ تا جواني‌ پاي‌ برداشت‌%%به‌ جايي‌ شد كه‌ ديگر دسترس‌ نيست‌%%سپس‌ غزل‌ «شاهد تبريز» را كه‌ براي‌ اين‌ مراسم‌ سروده‌ بودند قرائت‌ فرمودند:%%شـاهد تبريزنرگس‌ مست‌ كه‌ چشمش‌ همه‌ شرم‌ و ناز است‌%%%%تا نگاهش‌ به‌ تو افتاد دهانش‌ باز است‌%%افق‌ رنگي‌ درياچة‌ چشمان‌ تو را%%اختران‌ غرق‌ تماشا كه‌ چه‌ چشم‌انداز است‌%%با تو اي‌ شاهد تبريز سر آرد به‌ سلام‌%%سرو نازي‌ كه‌ به‌ باغ‌ ارم‌ شيراز است‌%%بازي‌ زلف‌ تو با خنجر ابرو گوئي‌رقص‌ لزگي‌ است‌ كه‌ بيت‌العزل‌ قفقاز است‌%%%%نيست‌ در شعر من‌ آن‌ رقّت‌ و ايهام‌ قديم‌%%دگر اين‌ قصّه‌ حوالت‌ به‌ زبان‌ ساز است‌%%گوش‌ كن‌ ترجمة‌ راز و نياز من‌ و توست‌%%لحن‌ موسيقي‌ اگر ساز و اگر آواز است‌%%گو صبا در پس‌ اين‌ پرده‌ بلرزد كاين‌ جا%%غيرت‌ عشق‌ نگهبان‌ حريم‌ راز است‌%%با چنين‌ نقش‌ نگارين‌ چه‌ درافتد نقاش‌%%گو بشوي‌ آن‌ چه‌ كه‌ رنگ‌ و قلم‌پرداز است‌%%قفسم‌ ساخته‌ و بال‌ و پرم‌ سوخته‌اند%%مرغ‌ را بين‌ كه‌ هنوزش‌ هوس‌ پرواز است‌%%عشق‌ ناسوت‌ نشد جذبة‌ شوق‌ ملكوت‌%%صوفي‌ ما همه‌ جا مشدي‌ و شاهد باز است‌%%انعكاس‌ افق‌ از مشرق‌ جاويدان‌ نيست‌%%هر طلوعي‌ كه‌ به‌ مغرب‌ گرود غمّاز است‌%%امتيازي‌ كه‌ تو داري‌ هنر از من‌ خواهي‌%%شهريارم‌ من‌ و قول‌ غزلم‌ ممتاز است‌%%تبريز 5/10/1334 هجري‌ شمسي‌ - سيدمحمدحسين‌ شهريار%%عكسهايي‌ گرفته‌ شد و به‌ آلبوم‌ تاريخ‌ نصب‌ شد. اما راستي‌ دنيا چقدر بي‌وفاست‌. از كساني‌ كه‌ آن‌ روز در آن‌ مراسم‌ مجلل‌ حضور داشتند و واقعاً از رجال‌ بزرگ‌تبريز بودند، يكي‌ جناب‌ آقاي‌ اميني‌، از قاضيان‌ بزرگ‌ و قدرتمند دادگستري‌ كه‌ برادر شاعر گرانمايه‌ آقاي‌ يدا... اميني‌ مفتون‌ بودند كه‌ چندي‌ بعد خودكشي‌كردند و عدالت‌خواهان‌ و مظلومان‌ را داغدار نمودند و ديگري‌ جناب‌ آقاي‌ علي‌ ابوالفتحي‌ از وكلاي‌ درجه‌ اول‌ تبريز با مختصر كسالتي‌ به‌ سراي‌ ابدي‌ شتافتند وجامعه‌ تبريز را در سوگشان‌ نشاندند. اين‌ دو بزرگوار به‌ اتفاق‌ جناب‌ آقاي‌ دكتر منوچهر مرتضوي‌ از مفاخر آذربايجان‌ و ايران‌ در اخذ درجة‌ استاد افتخاري‌شهريار كوشش‌هاي‌ زيادي‌ به‌ عمل‌ آوردند تا وضع‌ زندگي‌ شهريار بهتر شود.%%از پروردگار بخشنده‌ و بخشاينده‌، مي‌خواهم‌ كه‌ آن‌ دو بزرگمرد را قرين‌ رحمت‌ و به‌ جناب‌ استاد مرتضوي‌، سلامتي‌ عطا فرمايد.%%و خالق‌ يكتارا سپاس‌ مي‌گذارم‌ كه‌ به‌ اين‌ بندة‌ بي‌مقدار لياقت‌ نگهداري‌ و عرضة‌ خاطرات‌ بزرگان‌ اين‌ مرز و بوم‌، خصوصاً استاد بزرگ‌ و بي‌همتاي‌ معاصرشادروان‌ شهريار را ارزاني‌ داشت‌. و بسيار خرسند هستم‌ كه‌ بالاخره‌ توانستم‌ نام‌ و ياد بزرگواراني‌ كه‌ در رابطه‌ با استاد شهريار و ميهن‌ و آيينم‌ راه‌ راستي‌ راپيمودند، به‌ سهم‌ خود زنده‌ كنم‌.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home